دقیقا چهار روز دیگه میرم نی نی رو میبینم. سونوی انومالی دارم. معلوم میشه گل پسره یا نازدختر. تازه علی هم میاد و بعد از 16روز میبینمش. خیلی روز خوبی خواهد بود. ان شالله سالم باشه نی نیم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
دقیقا از زمانی که خونه خریدیم آواره شدیم. من و عشقم و سورن کوچولو که همچنان تو شکمم فوتبال بازی میکنه. بعضی آدمها بهم بدی میکنن که قابل بخشش نیست. من که اهل نفرین و دعای منفی نیستم. اما همین نبخشیدنم یه روز یه جایی اثر خواهد کرد.
برچسب: آوارگی,
نویسنده: هلیا بهرامی
گل پسرم دیگه امادست که بیاد توی این دنیا و زندگیشو شروع کنه. شیطونی کنه. غمگین و شاد بشه. عاشق بشه. درس بخونه. و از همه مهمتر اینکه حسابی خوش بگذرونه و شاد باشه. ان شالله.
فرزند عزیزم در همه حال تو فقط بخند. چه نعمتی برای یه مادر باارزشتر از لبخند فرزندش؟
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
امشب آخرین شبی هست که پسرمو توی شکمم دارم. از فردا قراره تو بغلم باشه. کاش همه بجه ها قدر پدر و به خصوص مادرشونو بدونن. خیلی سختی باید کشید تا مادر شد.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
آخرین باری که اومدم ماسوله، سورن توی شکمم بود و تا بالای زانو برف بود. شب یلدا بود و من میخاستم حتما کنار علی باشم. امروز سورن 48روزشه و برای اولین بار داره با چشماش اینجا رو میبینه. با تعجب همه جا رو نگاه میکنه. از بس هوای فومن گرم بود ما امروز فرار کردیم به ییلاقات!
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی